دَر یِک شَبِ پُر اَز سِتارِه، سِتارِهیِ کوچَکی بیدار شُد. او لَبخَند زَد، اَمّا ناگَهان غَمگین شُد. او اِسمِ خوشگِلِ خودَش را فَراموش کَردِه بود. جویا نِشَست وَ فِکر کَرد، اَمّا چیزی به یاد نَیاوَرد.
جویا تَصمیم گِرِفت اِسمَش را پِیدا کُنَد. او بَلَند شُد وَ پیشِ ماهِ نُقرهای رَفت. اِسمِ ماه «فَلَک» بود. جویا پُرسید: «فَلَکِ مِهرَبان، آیا تو اِسمِ مَن را میدانی؟»
فَلَک با صِدایِ آرامی گُفت: «عَزیزِ مَن، مَن هَمِهیِ سِتارِهها را دوست دارَم، اَمّا اِسمِ تو دَر میانِ اَبرها قایِم شُدِه است. برو وَ اَز بادِ شَب بپرس.» جویا بَرایِ فَلَک دَست تِکان داد.
جویا دَر میانِ اَبرهایِ نَرم پَرواز کَرد. ناگَهان یِک پَرِندِهیِ آبیِ کوچَک را دید. اِسمِ پَرِندِه «پَری» بود. پَری رویِ یِک اَبرِ پَنبِهای نِشَستِه بود وَ آواز میخواند.
جویا اَز پَری پُرسید: «پَریِ قَشَنگ، آیا آوازِ اِسمِ مَن را شِنیدِهای؟» پَری بالهایَش را تِکان داد وَ گُفت: «اِسمِ تو مِثلِ یِک لالاییِ شیرین است. شاید گُلها آن را بَلَد باشند.»
جویا بِه پایین نِگاه کَرد. او یِک باغِ پُر اَز گُلهایِ رَنگارَنگ دید. او آهِستِه پایین آمَد وَ رویِ یِک بَرگِ سَبز نِشَست. او بِه عَکسِ خودَش دَر آبِ حوض نِگاه کَرد.
دَر آن نَزدیکی، دُختَرِ کوچَکی بِه نامِ «گُلی» پُشتِ پَنجَرِه نِشَستِه بود. گُلی بِه آسمان نِگاه میکَرد وَ لَبخَند میزَد. او هَمیشِه با سِتارِهها حَرف میزَد.
گُلی آرام زِمزِمِه کَرد: «سِتارِهیِ مَن، چِقَدر قَشَنگی! مَن اِسمِ تو را "جُویایِ نور" گذاشتِه اَم، چون تو هَمیشِه راه را نِشان میدِهی.» جویا با شِنیدَنِ این حَرف، بَرقی زَد و دِرَخشید.
جویا فریاد زَد: «پِیدایَش کَردَم! اِسمِ مَن "جویا" است!» او حالا بَرایِ هَمیشِه میدانِست کیست. او اَز گُلی تَشَکُر کَرد وَ بِه سَمْتِ آسمانِ بالا پَرواز کَرد.
جویا بِه کِنارِ فَلَک بَرگَشت. حالا او دَرخشانترین سِتارِه دَر آسمان بود. او میدانِست کِه هَر کَس اِسمی دارد کِه مِثلِ یِک گَنج دَر قَلبَش میمانَد. شَب بِخِیر سِتارِهیِ کوچَک!