دَر یِک سَرزَمینِ دور و پُر اَز بَرف، خِرسِ کوچولویی به نامِ «نورا» زِندگی میکَرد. او عاشِقِ بَرفهایِ صوُرَتی و آبی بود و هَمیشه رویِ آنها میرَقسید.
یِک روزِ زیبا، نورا رویِ یِک تَکّه یَخِ بَرّاق که شَبیه به شِکلاتِ سَفید بود، یِک پَرِ رَنگارَنگ و جادویی پِیدا کَرد. او با تَعَجُّب به آن نِگاه کَرد.
نورا سَرش را بالا گِرِفت و یِک پَرَندهِیِ آبیِ کوچک را دید که بَرایَش دَست تِکان میداد. نامِ این پَرَنده «تیتی» بود.
تیتی با صِدایِ قَشَنگَش بَرایِ نورا آواز خواند: «سَلام نورا! مَن اَز راهِ دوری آمَدهاَم تا با تو بازی کُنَم.»
نورا لَبخَندی زَد و با تیتی دوست شُد. آنها با هَم اَز تودِههایِ بَرفیِ نَرم که مِثلِ پَشمَک بود، بالا رَفتَند.
تیتی دوباره شُروع کَرد به آواز خواندَن. ناگَهان، آسمانِ قُطبی پُر اَز رَنگینکَمانهایِ لَطیف و لَرزان شُد.
نورا و تیتی رویِ یِک سُرسُرِهیِ یَخیِ بُزُرگ سُر خوردَند. صِدایِ خَندِهیِ آنها دَر میانِ کوههایِ یَخی میپیچید.
خورشیدِ مِهرَبان کَمکَم پُشتِ کوهها رَفت. نورا یِک لانِهیِ گَرم و نَرم اَز بَرف بَرایِ خودَش و تیتی آمادِه کَرد.
نورا و تیتی خیلی خوشحال بودَند که هَم را پِیدا کَردند. آنها حالا بَهتَرین دوستهایِ هَم بودَند و هیچوَقت تَنها نِمیماندَند.
دَر زیرِ نورِ ماهِ نُقرهای، نورا و تیتی به خوابِ عمیقی رَفتَند و خوابِ بازیهایِ شیرینِ فَردا را دیدَند. شَب به خِیر نورا، شَب به خِیر تیتی!