در یک جنگلِ دور، جایی که درختها بوی شکلات و عسل میدادند، خرس کوچولویی به نام «گلی» زندگی میکرد. تختِ گلی از پرِ قو و برگهای نرمِ نعنا ساخته شده بود. خورشیدِ مهربان تازه داشت پشتِ کوهها خمیازه میکشید و اشعههای طلاییاش را روی صورتِ گلی میپاشید.
گلی پلکهایش را باز کرد. او عاشقِ صبح بود! چون صبحها، دنیا مثل یک نقاشیِ تازه به نظر میرسید. او دستهای پشمالویش را به سمتِ آسمان دراز کرد و یک خمیازهی بلند کشید. روی موهایش یک پاپیونِ صورتیِ درخشان داشت که با هر حرکت، کمی برق میزد.
گلی از تخت بیرون پرید و با پاهای کوچکش روی چمنهای خیس راه رفت. قطرههای شبنم مثل مرواریدهای کوچک روی علفها میدرخشیدند. او با نوکِ پایش یکی از قطرهها را لمس کرد. قطره خنک بود و حسِ شادی به او میداد.
ناگهان یک پروانهی آبیِ زیبا به نام «نبات» دورِ سرِ گلی چرخید. نبات بالهایش را تکان داد و گفت: «سلام گلی! چقدر خوب که زود بیدار شدی! امروز دشتِ آرزوها خیلی دیدنی شده.» گلی خندید و با دستِ کوچکش سعی کرد نسیمِ صبحگاهی را بگیرد.
آنها با هم به سمتِ دشت دویدند. گلهای دشت معمولی نبودند؛ آنها گلهای آوازخوان بودند! وقتی باد لابلای گلبرگهای صورتی و بنفش میپیچید، صدای موسیقیِ ملایمی مثل صدای زنگوله به گوش میرسید. گلی وسطِ گلها ایستاد و به آهنگِ زمین گوش داد.
گلی شروع کرد به چرخیدن. دامنِ خیالیاش که از گلبرگ ساخته شده بود، در هوا رقصید. او با صدای بلند گفت: «صبح زود بیدار شدن مثل یک مهمانیِ خصوصی با خورشید است!» نبات هم دورِ او میچرخید و پودرِ اکلیلیِ آبی از بالهایش میریخت.
آنها به یک بوتهی جادویی رسیدند که به جای تمشک، حبابهای عسلی داشت. گلی یکی از حبابها را چید. حباب توی دستش ترکید و بوی گلِ یاس و شیرینیِ تازه پیچید. این خوشمزهترین صبحانهای بود که یک خرس کوچولو میتوانست بخورد.
گلی کمی از حبابهای عسلی را برای دوستش نبات روی یک برگِ پهن گذاشت. آنها کنار هم نشستند و به آسمانِ آبیِ روشن نگاه کردند. ابرها شبیه پشمکهای صورتی بودند که در آسمان حرکت میکردند. همه چیز آرام و رویایی بود.
گلی متوجه شد که وقتی زود بیدار میشود، وقتِ بیشتری برای دوست داشتنِ دنیا دارد. او به خورشید که حالا بالاتر آمده بود نگاه کرد و گفت: «ممنونم که بیدارم کردی، خورشیدِ مهربان!» خورشید هم با گرمای ملایمش، گونههای گلی را بوسید.
خرس کوچولو یک گلِ آفتابگردانِ بزرگ را بغل کرد. او آماده بود تا تمامِ روز را بازی کند و مهربان باشد. گلی فهمید که جادوی واقعی در شروعِ زیبای هر روز نهفته است. او شادترین خرسِ کوچکِ جنگل بود.