دَر یِک جَنگَلِ دورِ دور که دَر آن اَبرها مِثلِ پَشمَکِ صورَتی بودَند، جوجهتیغیِ کوچَکی به نامِ «پانا» زِندگی میکَرد. پانا تیغهایِ خیلی نَرمی داشت که هَر وَقت نَسیم میوَزید، مِثلِ گَندُمزار تَکان میخوردَند. او عاشِقِ بویِ گُلهایِ بابونه و صِدایِ آرامِ آبشار بود.
یِک روزِ قَشَنگ، جغدِ پیر و دانایی به نامِ «هوهو» هَمهیِ حَیوانات را صِدا کَرد. او گُفت: «امروز مُسابقهیِ صَبر است! هَر کَس بِتَوانَد کِنارِ بَرکهیِ آرزوها آرام بِنِشینَد تا گُلِ نیلُوفرِ جادویی باز شَوَد، بَرَنده است.»
پانا با قَدَمهایِ کوچَک به سَمتِ بَرکه رَفت. دَر راه، پَروانهای به نامِ «نَوا» رویِ بینیِ او نِشَست. نَوا بالهایِ آبی و نَقرهای داشت. پانا تکان نَخورد تا دوستِ جَدیدَش اَذیَت نَشَود. او لَبخَند زَد و آهِسته نَفَس کَشید.
پانا کِنارِ بَرکه رَسید. یِک غُنچهیِ بزرگ و سَفید وَسَطِ آب بود. پانا رویِ یِک بَرگِ پَهْن نِشَست و مِثلِ یِک مُجَسّمهیِ مِهربان، خیره به غُنچه ماند. او میدانِست که بَرایِ دیدَنِ زیبایی، نَباید عَجَله کَرد.
خَرگوشِ کوچَکی به نامِ «گُلی» با سُرعَت از آنجا رَد شُد. او بالا و پایین میپَرید و میگُفت: «چِرا این گُل باز نِمیشَود؟ مَن حوصِله نَدارَم!» گُلی نَتوانِست آرام بمانَد و به طَرَفِ توتفَرَنگیها دوید. اَمّا پانا هَمچِنان مُنتَظِر ماند.
هوا کَمکَم تاریک شُد و سِتارهها مِثلِ پولَکهایِ دَرخشان دَر آسمان پیدا شُدَند. پانا چَشمانَش را بَست و به صِدایِ شَب گوش داد. او تَمامِ مِهربانیِ جَنگَل را دَر دِلَش اِحساس میکَرد. صَبر کَردَن بَرایِ او مِثلِ یِک خوابِ شیرین بود.
گُلی خَرگوش دوباره بَرگَشت. او خَسته بود و نَفَسنَفَس میزَد. پانا یِک دانهیِ مرواریدِ کوچک که از شَبنَم دُرُست شُده بود به او داد و گُفت: «آرام باش دوستِ مَن. نَفَسِ عَمیق بِکِش و به زیباییِ ماه نگاه کُن.»
ناگَهان، نوری طَلایی از وَسَطِ بَرکه درَخشید. غُنچهیِ نیلُوفر شروع به باز شُدَن کَرد. بویِ خوشی مِثلِ بویِ یاس و عَسَل دَر تَمامِ جَنگَل پیچید. هَمهیِ جَنگَل ساکِت شُد تا این لَحظهیِ زیبا را بِبیند.
گُلِ نیلُوفر کامِلاً باز شُد و وَسَطِ آن یِک پَریِ کوچکِ مهربان نِشَسته بود. پَری لَبخَند زَد و گُفت: «پانا، تو بَرَندهیِ صَبر هَستی. چون قَلبِ تو آرام و لَبریز از مِهربانی است.» پَری یِک تاج از نیلُوفرِ کوچک رویِ سَرِ پانا گذاشت.
هوهو جغدِ دانا پَرواز کَرد و پیشِ پانا آمَد. هَمهیِ حَیوانات بَرایِ پانا دَست زَدَند. پانا خوشحال بود، نه بَرایِ جُایزه، بَلکه بَرایِ اینکه یاد گِرِفته بود صَبر کَردَن چِقَدر دُنیا را زیباتَر میکُنَد. حالا او مَلِکهیِ آرامِ جَنگَل بود.