بُرهان، پسرک مهربون، یه صبح قشنگ از خواب بیدار شد. اون لبخند زد و به خورشید زرد سلام کرد. نور گرم آفتاب از پنجره میتابید روی تختخوابش.
اون رفت به باغچهی کوچیک خودش. گلهای رنگارنگ یه کمی خسته بودن. اونا تشنه بودن و سرشون رو انداخته بودن پایین. خاک گلدونها خشک شده بود.
بُرهان دوید و آبپاش جادویی خودش رو آورد. این آبپاش به رنگ آبی آسمون بود و روی اون ستارههای ریز طلایی میدرخشیدن. اون آماده بود تا به دوستای خوب و گل خودش کمک کنه.
ناگهان یه پروانهی طلایی به اسم پَری روی شونهی اون نشست. پَری با صدای ظریفی گفت: «سلام بُرهان! بیا با هم به گُلها آب بدیم تا دوباره شاد بشن.»
بُرهان آبپاش رو بلند کرد. قطرههای آب مثل مروارید روی گلهای سرخ ریختن. پَری دور سر بُرهان میچرخید و بال میزد. گلها آروم آروم سرشون رو بلند کردن.
حالا نوبت گلهای زرد آفتابگردان بود. بُرهان براشون آواز شادی خوند. قطرههای خنک آب روی برگهای سبز رقصیدن و گلها با خوشحالی تکان خوردن.
پَری با بالهای قشنگش دور گلهای بنفشه میچرخید. اون با هر چرخش، گرد جادویی و درخشندهای روی زمین میپاشید که باغچه رو پر از نور میکرد.
تمام باغچه پر از صدای خنده شد. گلها دیگه تشنه نبودن. بُرهان و پَری با هم میرقصیدن و گلها برگهای خودشون رو به سمت آسمون گرفتن تا خورشید رو بغل کنن.
بُرهان خیلی خوشحال بود. اون دید که یه رنگینکمان کوچیک بالای سر گلها درست شده. چه باغ جادویی و قشنگی! اون با چشمای براقش به این همه زیبایی نگاه میکرد.
خورشید مهربون داشت غروب میکرد. بُرهان و پَری کنار گلها نشستن تا استراحت کنن. همهی گلها با هم گفتن: «ممنون، پسرک باغبان!» و تمام باغ رفت به یه خواب شیرین.