تو یه دشت دورافتاده، جایی که گلها بوی تافی و عسل میدادن، پروانهی کوچولویی به اسم «نیلا» زندگی میکرد. بالهای نیلا به رنگ نارنجی روشن بود، درست مثل رنگ یه پرتقال شیرین و خوشمزه توی یه روز آفتابی.
نیلا هر روز به آسمون بزرگ نگاه میکرد. امروز ابرها مثل تکههای پنبه تو آسمون حرکت میکردن و باد ملایمی لای علفها میپیچید. نیلا یه کمی نگران بود چون تا حالا تو باد پرواز نکرده بود.
ثمین، گل صورتی و مهربون، سرش رو تکون داد و به نیلا نگاه کرد. اون با صدای آرومی گفت: «نیلا جان، نترس! باد مثل یه تاب بزرگ و نامرئیئه. فقط کافیه بالهات رو باز کنی و بذاری تو رو به بازی ببره.»
نیلا یه نفس عمیق کشید و همهی شجاعتش رو توی قلب کوچیکش جمع کرد. اون از روی گلبرگهای نرم ثمین بلند شد و بالهای نارنجیش رو تا جایی که میتونست باز کرد. اون آمادهی یه ماجراجویی بزرگ بود.
هووو... ناگهان باد زیر بالهاش پیچید و اون رو به بالا برد! نیلا اول یه کمی لرزید و بالهاش رو تندتند تکون داد. اون حس کرد که بدنش چقدر سبک شده، درست مثل یه پر کاه بین زمین و آسمون.
همون لحظه، یه قاصدک سفید و پفکی از کنارش رد شد. قاصدک با خوشحالی چرخید و گفت: «سلام نیلا! بیا با هم تو میان ابرها مسابقه بدیم!» نیلا خندید و همراه با دوست جدیدش تو مسیر باد به پرواز دراومد.
نیلا فهمید که باد اصلاً ترسناک نیست. باد مثل یه دوست مهربون بود که زیر بالهاش رو میگرفت تا بتونه بالاتر بره و قشنگیهای بیشتری رو از اون بالا تماشا کنه.
اون اونقدر خوشحال بود که تو آسمون یه چرخ کامل زد و پشتک انداخت. بالهای نارنجیش تو نور خورشید مثل ستارههای ریزهمیزه میدرخشیدن. اون حالا میدونست که چقدر قوی و تواناست.
نیلا به بالای بلندترین تپهی دشت رسید. از آن بالا تمام دنیا مثل یک نقاشی زیبا و رنگارنگ زیر پای او بود. او با صدای بلند رو به خورشید گفت: «من شجاعترین پروانهی نارنجی هستم!»
وقتی خورشید کمکم به خواب رفت ، نیلا با قلبی پر از شادی برگشت خونه. اون روی گل محبوبش نشست، پلکاش رو بست و با لبخند به خواب رفت ، در حالی که میدونست فردا دوباره با باد بازی میکنه.