در یک صبح آفتابی و قشنگ، زری یک چتر زرد درخشان در گوشهی حیاط پیدا کرد. این چتر معمولی نبود؛ انگار بوی گلهای بهاری و رویا میداد. زری دسته چتر را گرفت و لبخند زد.
ناگهان نسیم ملایمی وزید. پشمک، گربهی پشمالو و سفید زری، با تعجب به چتر نگاه کرد. زری گفت: «پشمک، بیا! انگار چتر زرد میخواهد ما را به یک سفر دور و دراز ببرد.»
باد آرام چتر را بلند کرد. زری محکم دسته چتر را چسبید. پاهای او کمکم از روی زمین بلند شدند. او حس میکرد مثل یک قاصدک سبک شده است.
پشمک هم که توی سبد چتر نشسته بود، با دم پشمالویش بازی میکرد. آنها از بالای درختها گذشتند. درختها از آن بالا شبیه کلمبروکلیهای سبز و خوشمزه بودند.
آنها به ابری رسیدند که شبیه پشمک بود. زری دستش را دراز کرد و تکهای از ابر را لمس کرد. ابر نرم و خنک بود، درست مثل یک بالش پر قو.
یک مرغک آبی کوچک در میان آسمان به آنها رسید. مرغک با آواز خواندن به آنها خوشآمد گفت. پشمک برای مرغک میومیو کرد و آنها با هم دوست شدند.
کمکم خورشید خانم رفت تا بخوابد. چتر زرد زری چرخید و مثل یک قایق کوچک روی رودخانهای از ستارههای درخشان قرار گرفت. زری در قایق زردش آرام نشست.
پشمک که خوابش گرفته بود، سرش را روی پاهای زری گذاشت. ماه مهربان مثل یک فانوس بزرگ در دل شب میدرشید و راه را برای آنها روشن میکرد.
چتر آرامآرام پایین آمد و درست وسط حیاط خانهی زری نشست. سفر رویایی آنها به پایان رسیده بود، اما بوی ستارهها هنوز روی لباسهای زری باقی مانده بود.
زری و پشمک زیر چتر زرد گرم و نرمشان به خواب رفتند. آنها میدانستند که فردا دوباره میتوانند با چتر زرد به سفرهای جدید و آرام بروند. شب بخیر زری، شب بخیر پشمک.