یکی بود یکی نبود. آراد یه پسر خیلی مهربون و شجاع بود که توی یه قلعهی ابری زندگی میکرد. اون همیشه حواسش به بچههای کوچولو بود تا هیچکس ناراحت نباشه و همه همیشه بخندن.
یه روز صبح، آراد با دوربینِ جادوییش به پایین نگاه کرد. دید که توی باغِ شکلاتی، یه خبرایی شده و انگار کسی کمک میخواد. اون باید زود دست به کار میشد و میرفت کمک!
آراد سوت زد و بهترین دوستش «تیر» که یه سگِ خیلی سریع و فرز بود، دوید و اومد پیشش. آراد گفت: «تیر، آمادهای بریم ماموریت؟» تیر با خوشحالی دم تکون داد و پارس کرد.
بعد نوبت «کاوه» بود؛ سگِ قوی و مهربونِ گروه. کاوه با یه پرشِ بلند خودش رو به آراد رسوند. اونا یه تیمِ واقعی بودن که همیشه آمادهی کمک به بقیه بودن.
اونا روی یه رنگینکمون لیز خوردن و رسیدن به ابرهای صورتی. دیدن «نیلا» کوچولو توی یه حبابِ گنده و نرم گیر افتاده و نمیتونه بیاد بیرون. نیلا کمی نگران بود.
آراد به تیر گفت: «باید با احتیاط حباب رو باز کنیم تا نیلا نترسه.» تیر با پنجههای نرمش لبهی حباب رو گرفت و آراد با یه پرِ بنفش، حباب رو قلقلک داد.
حباب با صدای «پاپ» باز شد و نیلا با خنده پرید بغل آراد. آراد بهش یه آبنباتِ ستارهای داد و گفت: «نگران نباش عزیزم، ما سگهای نگهبان همیشه مواظبت هستیم.»
هنوز خستگیشون در نرفته بود که صدای «سامی» رو شنیدن. بادکنکِ قرمزِ سامی بینِ شاخههای یه درختِ گُلی گیر کرده بود و دستِ کوچولوی سامی بهش نمیرسید.
کاوه خم شد تا آراد بتونه بره روی شونههاش. آراد رفت بالا و با دستای قهرمونش، نخِ بادکنک رو گرفت و اونو سالم به سامیِ کوچولو برگردوند. سامی از خوشحالی بالا و پایین پرید.
خورشید داشت پشت کوههای پاستیلی میرفت. آراد و دوستِ باوفاش، تیر، با هم لبهی کوه نشستن و به ستارهها نگاه کردن. اونا خوشحال بودن که امروز کلی کار خوب انجام دادن.