صدرا یه پسر ده سالهی خیلی باهوشه که توی اتاقش یه دنیای عجیب و غریب داره. اون عاشق پیچ و مهره و قطعات الکترونیکیه. صدرا فکر میکنه هر تیکه آهن، یه قلبی داره که منتظر بیدار شدنه. اون ساعتها مینشینه و با دقت روی نقشههاش کار میکنه تا بهترین دوستهای دنیا رو بسازه.
اولین دوست آهنی که صدرا ساخت، یه اردک غولپیکر به اسم «بیلی» بود. بیلی نوک طلایی داشت و پرهای فلزیاش زیر نور میدرخشید. صدرا با بیلی حرف میزد و بهش یاد میداد چطوری با مهربونی به بقیه سلام کنه. بیلی اولین قدمهای فلزیاش رو با لبخند صدرا برداشت.
بعد از بیلی، نوبت «تیزپا» رسید. تیزپا یه روباه رباتی خیلی قشنگ بود که دمش از ابریشم نارنجی ساخته شده بود. صدرا میخواست تیزپا سریع باشه، اما سریع برای کمک کردن به بقیه! اون به روباهش یاد داد که چطوری با ظرافت وسیلهها رو جابهجا کنه بدون اینکه به چیزی آسیب بزنه.
اما بزرگترین اختراع صدرا، «گامبو» بود. گامبو یه خرس رباتی مهربون و تنومند بود که دستهاش برای بغل کردن ساخته شده بود. صدرا توی قلب گامبو، یه آهنربای مخصوص گذاشت که فقط انرژیهای مثبت رو جذب میکرد. گامبو با صدای بمش همیشه از صدرا تشکر میکرد.
آخرین عضو این گروه، «پنبه» بود. یه خرگوش رباتی سفید و براق که گوشهای خیلی بلندی داشت. پنبه میتونست صداهای خیلی آروم رو هم بشنوه. صدرا بهش یاد داد که همیشه به حرف دل بچهها گوش بده و با تکون دادن گوشهای بامزهاش، اونها رو بخندونه.
یه روز صدرا یه فکر عالی به سرش زد: «چرا یه رستوران رویایی باز نکنم؟» اون یه سالن بزرگ رو با چراغهای رنگی تزیین کرد. حالا بیلی، اردک غولپیکر، دم در ایستاده بود و به بچههایی که وارد میشدن خوشآمد میگفت. بچهها از دیدن یه اردک به این بزرگی حسابی تعجب کرده بودن!
توی رستوران صدرا، همهچیز جادویی بود. تیزپا، روباه زرنگ، با سرعت بین میزها حرکت میکرد و سینیهای غذا رو برای بچهها میبرد. اون انقدر ماهر بود که حتی یه قطره آب هم از لیوانها نمیریخت. بچهها با هیجان برای تیزپا دست میزدن و اون هم دمش رو تکون میداد.
گامبو هم وظیفهی مهمی داشت. اون وسط رستوران مینشست و هر بچهای که کمی غمگین بود یا دلش یه دوست میخواست رو بغل میکرد. صدرا از آشپزخونه بیرون اومد و دید که گامبو چطوری با محبت دستش رو روی شونهی بچهها میذاره. صدرا فهمید که اختراعاتش واقعاً زنده شدن.
پنبه هم کنار میزها میرفت و برای بچهها قصههای قشنگ تعریف میکرد. اون با گوشهای نرمش دست بچهها رو نوازش میکرد. یکی از بچهها پرسید: «صدرا، چطوری این رباتها انقدر مهربونن؟» صدرا لبخندی زد و گفت: «چون من اونها رو با عشق ساختم. محبت پایه و اساس دوستی ماست.»
شب که شد و رستوران خالی شد، صدرا و رباتها دور هم جمع شدن. صدرا میدونست که با کمک دوستهای آهنیاش، دنیا رو جای قشنگتری کرده. اونها فقط ماشین نبودن، اونها خانوادهی صدرا بودن. زیر نور ماه، مخترع کوچولو و رباتهای غولپیکرش به ماجراجوییهای بعدی فکر میکردن.