یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه پسر مهربون و شجاع به اسم دومان بود که عاشق قصههای خیالی و ماجراجویی بود. یه روز گرم تابستونی، دومان و آقابابا توی باغچه نشسته بودن که یهو یه قایق کاغذی درخشان و جادویی از زیر بوتهی گل رز پیدا کردن.
تا دومان به قایق دست زد، یه اتفاق عجیب افتاد! قایق شروع کرد به بزرگ شدن و تبدیل به یه کشتی ابریِ نرم و پفکی شد. دومان از خوشحالی بالا و پایین میپرید و با هیجان به کشتیِ معلق در هوا نگاه میکرد.
آقابابا لبخندی زد، دست دومان رو گرفت و گفت: «بپر بالا دومان جان! این کشتی جادویی میخواد ما رو ببره به یه جزیرهی قشنگ، جایی که اَننه منتظر ماست.» دومان با کمک آقابابا از پلههای ابری بالا رفت.
کشتی ابری آروم از روی زمین بلند شد و به سمت آسمونِ آبی حرکت کرد. آقابابا با مهارت پشت سکان چوبی کشتی که بوی چوب دارچین میداد ایستاد و کشتی رو از بین ابرهای صورتی هدایت کرد.
دومان از لبهی کشتی به پایین نگاه کرد و از تعجب دهانش باز موند. درختها پایین شبیه پشمکهای سبز بودن و رودخونه مثل یه نوار آبیِ اکلیلی میدرخشید. اون برای پرندههایی که بالهای رنگی داشتن دست تکون میداد.
کمکم به یه جزیرهی معلق رسیدن که شبیه یه کلوچهی بزرگ زنجبیلی بود. اون بالا، اَننه با صورتی شاداب و جوون و یه دامن پر از گلهای اطلسی ایستاده بود و با مهربانی برای اونا دست تکون میداد.
کشتی ابری کنار جزیره پهلو گرفت و دومان با سرعت پایین پرید. اون دوید و خودش رو توی بغل اَننه انداخت. اَننه بوی گلاب و کلوچهی تازه میداد و دومان رو غرق بوسه کرد.
اَننه و آقابابا یه سفرهی بنفش روی چمنهای جزیره پهن کردن. اونا استکانهای چای رو که از بلورِ بارون ساخته شده بود، کنار بشقابهای پر از شیرینیهای ستارهای و ترد چیدن تا با هم عصرونه بخورن.
بعد از خوردن چای، دومان و اَننه روی چمنها دراز کشیدن و به آسمون نگاه کردن. ستارهها مثل گلهای درخشان شروع به رقصیدن کردن و اَننه با صدای آرومش برای دومان قصهی ستارهها رو تعریف کرد.
کمکم چشمای دومان سنگین شد و خوابش گرفت. آقابابا دومانِ خسته رو با مهربونی بغل کرد تا برگردن خونه. دومان در حالی که توی بغل آقابابا بود، زیر لب گفت: «این بهترین سفر دنیا بود...» و به خواب شیرینی رفت.