یه شب قشنگ، حسن کوچولو توی تختخواب گرم و نرمش دراز کشیده بود. اتاق خیلی ساکت بود و ماه از پشت پنجره داشت به حسن نگاه میکرد. حسن چشماش رو بست و آماده شد تا به دنیای خواب بره.
یهو یه نور خیلی ملایم و طلایی توی اتاق پیچید. سامی، فرشته مهربون با بالهای سفید و درخشان، کنار تخت حسن اومد. سامی خیلی آروم گفت: «سلام حسن جان! بیدار شو که میخوام یه جای خیلی قشنگ رو نشونت بدم.»
سامی دست حسن رو گرفت. اونا از روی ابرها رد شدن. سامی با دستش به دوردستها اشاره میکرد و میگفت: «بیا بریم تا ببینی دنیایی که خدا برامون ساخته چقدر پر از شگفتیه.»
اونا به یه باغ جادویی رسیدن که گلهاش رنگینکمونی بودن. اونجا نیلی، پری کوچولو رو دیدن. نیلی داشت با یه چوب درخشان به گلها کمک میکرد تا باز بشن. حسن با خوشحالی به نیلی سلام کرد.
نیلی یه گل صورتی بزرگ رو به حسن نشون داد و گفت: «ببین حسن، این گل با نور خورشید و قطرههای بارون جون میگیره. خدا چقدر با سلیقه رنگش کرده، مگه نه؟» حسن گل رو بو کرد و کلی لذت برد.
بعد سامی، حسن رو برد لبهی یه ابر بزرگ تا آسمون شب رو ببینن. ماه مثل یه تیکه پنبهی سفید و براق وسط آسمون بود. سامی گفت: «این ماه رو خدا گذاشته تا شبها زمین تاریک نباشه و همه راحت بخوابن.»
سامی به ستارههای چشمکزن اشاره کرد و گفت: «هر کدوم از این ستارهها یه نشونه از بزرگی خداست. اونا مثل چراغهای کوچولو برای ما میدرخشن تا حس تنهایی نکنیم.» حسن از دیدن اون همه ستاره چشماش برق میزد.
نیلی دوباره پیش اونا اومد و اونا رو برد کنار یه رودخونه که آبش مثل نقره میدرخشید. نیلی گفت: «صدای آب رو بشنو حسن، انگار داره برای ما قصه میگه.» اونا با هم از آب زلال و شیرین رودخونه نوشیدن.
حسن حس میکرد خیلی آروم و خوشحاله. اون فهمید که چقدر دنیا قشنگه و چقدر فرشتهها و پریها مهربون هستن. حسن ته دلش از خدای مهربون تشکر کرد که این همه زیبایی بهش هدیه داده.
کمکم چشمای حسن سنگین شد. سامی و نیلی اونو به اتاقش برگردوندن. صبح که حسن بیدار شد، هنوز بوی گلهای اون باغ رو حس میکرد و با لبخند گفت: «ممنونم خدای خوبم که مراقب منی.»