توی یه دنیای خیلی دور و قشنگ، رسا کوچولو توی تختش خوابیده بود. اما یهو تختش سبک شد و مثل یه بادکنک رفت هوا! رسا اصلاً نترسید، فقط با تعجب به دستاش نگاه کرد.
رسا همینطوری که داشت تو آسمون میچرخید، رسید به یه ابر گنده و بنفش. اونجا یه گاو آبی و مهربون به اسم «سُمنا» نشسته بود و داشت با دماش مگسهای خیالی رو میپروند.
سُمنا تا رسا رو دید، خواست براش آواز بخونه. اما چون گاو بود، به جای «لالایی»، با صدای بلند گفت: «ماااا... به به! ماااا... لالا!» رسا از این آواز خندهاش گرفت.
یهو از پشت یه ابر دیگه، یه قاشق نقرهای و شیطون به اسم «کُلی» پرید بیرون. کُلی شروع کرد به پشتک زدن و رقصیدن جلوی چشمهای رسا.
کُلی یه تیکه از ابر بنفش رو مثل بستنی کند و آورد سمت دهن رسا. رسا یه لقمه خورد و دید چقدر خوشمزهست! نگو اون ابره مزهی ماست توتفرنگی میداد.
رسا اونقدر از مزهی ابر خوشش اومد که لپهاش گلی و صورتی شد. اون شروع کرد به دست زدن و توی دلش گفت: «ای کاش همهی ابرها ماستی بودن!»
بعدش رسا از تختش اومد بیرون و روی ابرهای نرم و پفی شروع کرد به بالا و پایین پریدن. انگار داشت روی یه تشک بادی خیلی گنده بازی میکرد.
سُمنا که دید رسا داره بازی میکنه، یه بالش گنده که از پنبههای ابری درست شده بود رو براش آورد تا اگه خسته شد، روش استراحت کنه. رسا سرش رو گذاشت روی بالش نرم.
کمکم چشمهای سُمنا و کُلی هم خمار شد. کُلی رفت کنار شاخ سُمنا خوابید و هر دو با هم یه خمیازهی گنده و کشدار کشیدن.
رسا چشماش رو باز کرد و دید توی تخت گرم و نرم خودشه. مامانش اومد و بوسش کرد. رسا هنوز داشت میخندید، چون ته دلش میدونست ابرها واقعاً مزهی ماست میدن!