یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه پسر کوچولوی خیلی مهربون و خوشخنده بود به اسم برسا. برسا موهای خرمایی روشن و نرمی داشت که توی آفتاب میدرخشید. برسا یه دوست خیلی خیلی صمیمی داشت؛ یه گربه پشمالو و ملوس که اسمش پشمک بود. اونا از صبح تا شب با هم بازی میکردن و کلی ماجراهای قشنگ داشتن. برسا عاشق پشمک بود و پشمک هم همیشه دنبال برسا راه میرفت.
صبح که میشد، خورشید خانم با مهربونی میومد توی اتاق برسا. پشمک زودتر از همه بیدار میشد و با نوک دماغ صورتیش، لپ برسا رو لمس میکرد. برسا چشماشو باز میکرد، پشمک رو میدید و بلند میگفت: «سلام پشمک! پاشو که امروز کلی بازی داریم!» پشمک هم با یه "میو"ی ناز و ظریف جوابشو میداد و دمش رو تکون میداد. اونا آماده میشدن برای یه روز پر از شادی.
برسا و پشمک به پذیرایی رفتن. بابا یه کلاف کاموای قرمز و بزرگ رو برای اونا روی زمین انداخت. پشمک تا کاموا رو دید، چشماش برق زد! بابا با لبخند نگاهشون میکرد. پشمک میپرید بالا، قل میخورد و سعی میکرد کاموا رو با پنجههای کوچولوش بگیره. کلاف کاموا توی خونه میچرخید و پشمک هم دنبالش میدوید. بابا از شیطنتهای پشمک میخندید و فضای خونه پر از انرژی مثبت شده بود.
حالا نوبت بازی با برسا بود! مامان اومد و یه حبابساز جادویی آورد. مامان فوت کرد و کلی حباب رنگی و درخشان توی هوا پخش شد. برسا با خوشحالی بالا و پایین میپرید و سعی میکرد با دستای کوچولوش حبابها رو بگیره. «تق!» حبابها یکییکی میترکیدن و برسا ریسه میرفت از خنده. مامان هم همراه برسا میخندید و حبابهای بیشتری درست میکرد. پشمک هم از دور با تعجب به این توپهای شیشهای نگاه میکرد.
بعد از حباببازی، برسا و پشمک رفتن سراغ بازی قایمباشک. برسا پشت مبل قایم شد و نفسشو حبس کرد. پشمک با احتیاط راه میرفت و بو میکشید تا برسا رو پیدا کنه. یهو برسا از پشت مبل پرید بیرون و گفت: «پخخخ!» پشمک یه متر پرید هوا و بعد دوتایی با هم غلت خوردن روی فرش نرم. برسا پشمک رو بغل کرد و هر دو از این بازی هیجانانگیز لذت بردن.
توی دنیای خیالی و رویایی برسا، اونا سوار یه ابر پنبهای و نرم شدن. پشمک حالا یه گربه بزرگ و مهربون شده بود که میتونست پرواز کنه. برسا روی پشت پشمک نشسته بود و اونا با هم از بالای درختای پشمکی و رودخونههای عسلی رد میشدن. اونا به ستارهها نزدیک میشدن و به هم لبخند میزدن. توی این سفر خیالی، هیچکس تنها نبود و همه چی بوی شادی میداد.
وقتی از سفر خیالی برگشتن، وقت میانوعده شد. مامان یه ظرف شیر گرم برای پشمک و یه لیوان آبمیوه خوشمزه برای برسا آورد. پشمک با زبون کوچولو و صورتیش شیر میخورد و ملچملوچ میکرد. مامان موهای خرمایی برسا رو نوازش کرد و گفت: «ببین چقدر پشمک دوستت داره! دوستی یعنی همین که با هم شاد باشین.» برسا با خوشحالی سرش رو تکون داد و بقیه آبمیوهاش رو خورد.
بعد از ظهر، بابا نشست روی کاناپه و یه کتاب قصه بزرگ باز کرد. برسا پرید روی زانوی بابا و پشمک هم اومد و خودش رو توی بغل برسا جا کرد. بابا با صدای گرمش شروع کرد به خوندن قصههای قشنگ. برسا و پشمک با دقت به عکسای کتاب نگاه میکردن. انگار شخصیتهای قصه از توی کتاب بیرون میومدن و دور سرشون میچرخیدن. داشتن یه خانواده گرم و یه دوست خوب، بزرگترین شادی دنیاست.
کمکم شب شد و ستارههای طلایی توی آسمون پیدا شدن. برسا و پشمک حسابی خسته بودن. برسا پشمک رو توی بغلش گرفت و اونو نوازش کرد. پشمک هم شروع کرد به "خرخر" کردن. این صدا برای برسا مثل یه آهنگ لالایی بود. برسا حس میکرد چقدر خوشبخته که یه دوست وفادار مثل پشمک داره. اونا آماده شدن که برن به سرزمین خوابهای شیرین.
برسا رفت توی تختخواب گرم و نرمش. پشمک هم پایین پای برسا گرفت خوابید. مامان و بابا اونا رو بوسیدن و شببخیر گفتن. برسا خواب دید که با پشمک دارن روی ماه سرسرهبازی میکنن. دنیای برسا پر از رنگ، مهربونی و شادی بود؛ چون اون میدونست که شادی یعنی داشتنِ دوستایی که قلبت رو گرم میکنن. شببخیر برسا، شببخیر پشمک پشمالو!