توی یه خونهی پنبئی که سقفش مثل آبنباتچوبی صورتی بود، دوتا خواهر دوقلو زندگی میکردن: لِنا و لیانا. اونا خیلی شبیه هم بودن، ولی لِنا یه پاپیون آبی داشت و لیانا یه پاپیون زرد. اون روز صبح، لِنا با صدای بلند گفت: «لیانا، بیا امروز بریم یه دوستِ جدید و خوب پیدا کنیم!»
لیانا پرید بالا و گفت: «آخ جون! چه فکر قشنگی! یه دوست که باهامون روی ابرها لیلی بازی کنه.» اونا لباسهای گلگلیشون رو پوشیدن و راه افتادن سمتِ باغِ ستارهها. خورشید خانم هم داشت از اون بالا بهشون لبخند میزد و گرما میداد.
اولین کسی که دیدن، یه پروانهی گنده بود که بالهاش مثل اکلیل میدرخشید. لِنا آروم رفت جلو و گفت: «سلام پروانه جون! تو دوستِ ما میشی؟ بیا با هم بازی کنیم!» پروانه یه چرخ دورِ سرِ لِنا زد و بالبال زد.
پروانه با صدای ظریفش گفت: «من عاشقِ بازی کردنم، ولی باید برم به گلها کمک کنم تا بوهای خوب تولید کنن.» لیانا خندید و برای پروانه دست تکون داد. پروانه هم قبل از رفتن، روی شونهی لیانا یه ذره گردِ جادویی پاشید و رفت.
اونا به راهشون ادامه دادن تا رسیدن به یه درختِ گردوی بزرگ. اونجا یه سنجابِ تپل دیدن که یه جلیقهی قهوهای پوشیده بود. لِنا پرسید: «آقا سنجابه، شما میخوای دوستِ صمیمیِ ما بشی؟» سنجاب داشت تندتند گردوها رو میشمرد.
سنجاب به لیانا نگاه کرد و گفت: «من خیلی دوست دارم با شما دوقلوهای مهربون دوست بشم، اما الان باید برای زمستون غذا جمع کنم و خیلی سرم شلوغه.» لیانا گفت: «عیبی نداره، موفق باشی!» و اونا دوباره به راه افتادن.
لِنا و لیانا یکم خسته شدن و لبِ یه چشمه که آبش مثل الماس میدرخشید، نشستن. لِنا گفت: «یعنی پیدا کردن یه دوستِ خوب اینقدر سخته؟» لیانا دستِ لِنا رو گرفت و گفت: «اشکال نداره، ما هم رو داریم، ولی بازم میگردیم.»
یهو از پشتِ یه بوتّهی توتفرنگی، دوتا گوشِ دراز و صورتی زد بیرون. یه خرگوشِ کوچولویِ پشمالو به اسم «نبات» با خجالت لِنا رو نگاه کرد. لِنا چشماش برق زد و گفت: «وای، ببین چه نازه!»
نبat یه توتفرنگیِ شیرین رو با دستهای کوچیکش گرفت سمتِ لیانا. لیانا با مهربونی گفت: «سلام خرگوش کوچولو، اسم تو چیه؟ میخوای با ما دوست بشی؟» خرگوش با خوشحالی تکون خورد و گفت: «اسم من نباته، من خیلی وقته دنبال دوست میگردم!»
لِنا و لیانا فهمیدن که دوستهای خوب وقتی پیدا میشن که اصلاً فکرش رو نمیکنی. اونا دستهای همدیگه رو گرفتن و با نبات به سمت خونه دویدن. حالا اونا دیگه تنها نبودن و یه عالمه بازیِ جدید منتظرشون بود.