در سیارهای دوردست که درختانش از حبابهای رنگی ساخته شدهاند، دختری کوچک و ماجراجو به نام شادی زندگی میکرد. شادی عاشق این بود که هر روز چیزهای جدیدی کشف کند. او همیشه یک کلاه فضایی براق بر سر داشت و با لبخند به استقبال ماجراها میرفت.
شادی یک دوست صمیمی داشت؛ یک ربات کوچک و گرد به نام «بیپ». بیپ همیشه با صدای ملایمی وزوز میکرد و همه جا دنبال شادی میرفت. آن روز شادی رو به رباتش کرد و گفت: «بیا بیپ! برویم ببینیم پشت کوههای اکلیلی چه خبر است.»
آنها در مسیرشان به یک گلِ ماه رسیدند که گلبرگهایش دیگر نمیدرخشیدند. شادی متوجه شد که یک پرنده کوچک فضایی به نام «زری» لای شاخ و برگهای چسبناک یک بوته گیر کرده است و نمیتواند پرواز کند.
شادی با ملایمت دستش را پیش برد. او از شال گردن نرم و رنگارنگش استفاده کرد تا بالهای زری را پاک کند و تارهای چسبناک را کنار بزند. شادی زیر لب گفت: «نترس زری کوچولو، من اینجا هستم تا به تو کمک کنم.»
بیپ هم برای کمک جلو آمد. او یک آهنگ لالایی ملایم و جادویی پخش کرد تا پرنده نترسد. با شنیدن موزیک بیپ، زری کوچولو آرامش پیدا کرد و جانی دوباره گرفت. او شروع کرد به تکاندن بالهای زیبایش.
زری که حالا آزاد شده بود، با خوشحالی دور سر شادی چرخید و با جیکجیکهای ریز، راه را به آنها نشان داد. شادی و بیپ به دنبال او رفتند و به یک غار مخفی رسیدند که پر از کریستالهای سخنگو بود.
در گوشهای از غار، شادی یک خرگوشِ ماه به نام «ماهاک» را دید که گوشهای بسیار بلندی داشت. ماهاک کمی غمگین و گرسنه به نظر میرسید. شادی بلافاصله از کیف کوچکش چند میوه ستارهای درخشان بیرون آورد.
شادی متوجه شد که هر چقدر با موجودات سیارهاش مهربانتر باشد، همه جا زیباتر میدرخشد. او و بیپ با هم شروع کردند به کاشتن دانههای براق دوستی در خاک نرم و اکلیلی سیاره تا گلهای مهربانی بیشتری بروید.
خورشیدِ آبی سیاره در حال غروب کردن بود و آسمان بنفش میشد. شادی در حالی که به سمت سفینه کوچکشان برمیگشت، به بیپ گفت: «مهربانی بهترین ماجراجویی دنیاست. وقتی به دیگران کمک میکنیم، قلبمان مثل ستارهها روشن میشود.»
آن شب شادی در تختخواب نرمش که شبیه به یک صدف فضایی بود دراز کشید. او با لبخندی بر لب به خواب رفت و خوابِ ماجراجوییهای بعدی را دید، جایی که همیشه مهربانی برنده است.