برسا یه پسر کوچولوئه که موهای قشنگ خرمایی روشن داره. یه دوست صمیمی و خیلی پشمالو داره به اسم «پنبه». پنبه یه گربه ملوس و سفیده که همیشه دنبال برسا میدوه. امروز اونا توی اتاق بازیان و خورشید مهربون بهشون لبخند میزنه.
ناگهان پنبه زیر مبل یه کلاف کاموای درخشان پیدا کرد. این کلاف معمولی نبود؛ هر چی قل میخورد، یه عالمه ستاره ریز ازش میریخت. برسا با تعجب گفت: «ببین پنبه! چه قدر قشنگه!» و هر دو با هم راه افتادن دنبال کلاف.
کلاف رفت از پلهها بالا و به دنیای رویاها رسید. برسا و پنبه هم دویدن دنبالش. ناگهان زمین زیر پاشون نرم و پفکی شد. دیگه توی خونه نبودن، بلکه داشتن روی ابرهای صورتی و بنفش راه میرفتن. برسا از ته دل میخندید و پنبه هم روی ابرها غلت میزد.
ابرها مثل ترامپولین بودن! برسا پرید روی یه ابر بزرگ و گفت: «هورا! دارم پرواز میکنم!» پنبه هم سعی میکرد با دستهای کوچولوش ستارههای کاغذی رو که تو هوا آویزون بودن بگیره. تو این دنیای خیالی، همه چی بوی پشمک و شادی میداد.
تو گوشه این رویای قشنگ، مامان سارا پیداش شد. یه ظرف پر از حباب جادویی دستش بود. مامان سارا حبابا رو فوت میکرد و اونا به شکل قلب تو هوا میچرخیدن. برسا سعی میکرد حبابا رو قبل از اینکه بترکن، لمس کنه.
یه کمی اونطرفتر، بابا آرش با یه کلاه بوقی خیلی گنده و خندهدار وایساده بود. کلاه بابا آرش هر چند ثانیه یه بار صدای سوت ملایمی میداد و از توش گلبرگای گل رز میریخت بیرون. برسا با دیدن بابا و کلاه عجیبش غشغش میخندید.
بابا آرش برسا رو گذاشت رو شونههاش. حالا برسا اونقدر بلند شده بود که میتونست به ماه که شبیه یه تیکه پنیر بزرگ و خوشمزه بود، دست بزنه. برسا بلند گفت: «بابا، اینجا چه قدر همه خوشحالن!» بابا آرش هم با مهربونی جواب داد: «چون شادی تو دل ماست، پسرم.»
مامان سارا هم رفت سراغ پنبه. اون شکم نرم و سفید پنبه رو قلقلک داد. پنبه از شدت خوشحالی «میو میو» میکرد و دمش رو مثل یه بادبزن تکون میداد. مامان سارا گفت: «حتی پنبه هم میدونه که خنده بهترین آهنگ دنیاست.»
کمکم اون کلاف جادویی دوباره پیداش شد. این بار دور برسا و پنبه پیچید و مثل یه پتوی گرم و نرم بغلشون کرد. اونا کمکم خوابشون گرفت. دنیای رویاها آروم و ساکت شد و نور ماه افتاد روی موهای خرمایی برسا.
برسا تو تختخواب گرمش بیدار شد. مامان، بابا و پنبه هم کنارش بودن. فهمید که برای شاد بودن، فقط کافیه کسانی رو که دوست داره کنارش باشن. برسا یه لبخند زد و گفت: «امروز بهترین روز زندگی من بود!» بعد هم توی آغوش گرم خانواده خوابید.