خورشید خانم با مهربانی به اتاق پشمک کوچولو تابید. پشمک همیشه از نور زیاد خورشید غرغر میکرد، اما امروز تصمیم گرفت با لبخند بیدار شود. او چشمانش را باز کرد و به خورشید گفت: «سلام خورشید درخشان! چه ردای طلایی زیبایی پوشیدهای.»
پشمک سراغ کمد لباسهایش رفت. پیراهن صورتی محبوبش کمی چروک شده بود. او به جای اخم کردن و غرغر، با شادی دور خودش چرخید و گفت: «این چروکها اصلاً بد نیستند! آنها شبیه موجهای کوچک در دریای شیر توتفرنگی هستند!»
وقت صبحانه بود. آب هویج پشمک مثل همیشه خنک نبود، اما او اصلاً غرغر نکرد. او یک گلبرگ یاس کوچک روی لیوانش گذاشت و با خوشحالی گفت: «حالا من یک معجون جادویی و خوشعطر دارم که برای سلامتی عالی است.»
پشمک به باغ دوید و دوست عزیزش، نبات که یک پروانهی بالاکلیلی بود را دید. نبات گفت: «امروز چقدر زیباتر شدهای پشمک!» پشمک خندید، دستهای نبات را گرفت و آنها با هم میان گلهای بزرگ و رنگارنگ شروع به رقصیدن کردند.
ناگهان چند قطره باران آرام روی بالهای ظریف نبات نشست. نبات کمی ناراحت شد و میخواست غصه بخورد، اما پشمک فریاد زد: «نگاه کن نبات! آسمان مهربان دارد پودر الماس بر سرمان میریزد! بیا زیر باران آواز بخوانیم.»
آنها برای اینکه خیس نشوند، زیر چتر یک قارچ بزرگ و صورتی پناه گرفتند. پشمک و نبات به صدای تقتق باران گوش دادند. پشمک گفت: «گوش کن! انگار زمین دارد برای ما طبل میزند تا ما از این موسیقی لذت ببریم.»
باران که تمام شد، یک گودال آب کوچک وسط راه پیدا شد. پشمک پایش را در گل گذاشت. او به جای غرغر کردن برای پاهای کثیفش، به آب خیره شد و گفت: «چه جالب! من میتوانم عکس ماه و ستارهها را در این گودال کوچک ببینم.»
در گوشهی باغ، پشمک به یک غنچهی کوچک رسید که هنوز باز نشده بود. او به جای اینکه بگوید «چقدر دیر میکنی»، خم شد و برای غنچه یک لالایی شیرین زمزمه کرد تا به او شجاعت بدهد که زودتر گل بدهد.
شب فرا رسید و ستارههای چشمکزن در آسمان نمایان شدند. نبات روی شانهی پشمک نشست. آنها با هم به ماه نگاه کردند که مثل یک تکه پنیر شیرین و درخشان در دل آسمان تیره میدرخشید.
پشمک در تختخواب گرم و نرمش دراز کشید. او فهمید وقتی غرغر نمیکند، دنیا چقدر پر از رنگهای جادویی و مهربانی میشود. او با لبخند چشمانش را بست و آرام زمزمه کرد: «چه روز فوقالعادهای بود.» خوابهای شکری ببینی پشمک کوچولو!