خُورشیدِ زیبا رَفت تا بِخوابَد. نُورا کوچولو خِیلی خَسته بود. او به آسمانِ پُر از سِتاره نِگاه کَرد.
نُورا بالِشِ نَرم و سِفیدِ خود را بَغَل کَرد. بالِشِ او مثلِ یک تِکّه اَبرِ لَطیف بود.
ناگَهان یک نُورِ طَلایی و کوچک پُشتِ پَنجره چَرخید. آن نُور، نیلُو پَریِ مِهربانِ خواب بود.
نیلُو آرام بال زَد و وارِدِ اتاق شُد. او به نُورا لَبخَند زَد و گُفت: «سَلام دُخترِ خوب!»
پَریِ مِهربان کَمی پُودرِ سِتاره رویِ بالِشِ نُورا ریخت. بالِش شُروع به دَرخشیدن کَرد.
نُورا سَرَش را رویِ بالِش گذاشت. حالا بالِش اَز هَمیشه نَرمتر و گَرمتر شُده بود.
نیلُو رویِ لَبِهیِ تَخت نِشَست. او با صِدایِ آرام برایِ نُورا یک قِصّهیِ شیرین گُفت.
چِشمانِ نُورا یَواش یَواش بَسته شُد. او بویِ گُلهایِ بهاری را حِس میکَرد.
نیلُو لِحافِ گُلی را رویِ نُورا کِشید تا سَرما نَخورَد. او نُورا را خیلی دوست داشت.
شَب بِخیر نُورا! حالا پَریِ خواب هم کِنارِ او رویِ اَبرها میخوابَد. خوابهایِ شیرین بِبینی!