رِیحان دُختَرِ کوچَکی بود که یِک باغِ زیبا و جادویی داشت. دَر باغِ او، گُلهایِ رَنگارَنگ مِثلِ سِتارهها میدَرخشیدند.
او هَر روز با مِهربانی به گُلها آب میداد. رِیحان هَمهیِ این زیباییها را فَقَط بَرایِ خودش میخواست.
روزی یِک پَرَندهیِ آبی و کوچک پَر زَد و رویِ شاخه نِشَست. او میخواست کَمی از عَطرِ گُلها را بو کُنَد.
اما رِیحان پَرَنده را پَر داد و گُفت: «برو! این باغِ مَن است و نِمیخواهم کَسی گُلهایَم را بِبیند.»
شَبنَم، دُختَرِ هَمسایه، از پُشتِ نَردهها نِگاه کرد و با صِدایِ آرام گُفت: «رِیحان، میشَود مَن هَم بیایَم و با هَم بازی کُنیم؟»
رِیحان اَخم کَرد و دَرِ بزرگِ باغ را بَست. او کِلیدِ طلایی را دَر جیبَش پِنهان کَرد تا کَسی وارِد نَشَود.
فَردا صُبح که رِیحان بیدار شُد، باغ دیگر مِثلِ هَمیشه نَبود. گُلها سَرِشان را پایین اَنداخته بودند و رَنگِ آنها خاکِستَری شُده بود.
رِیحان تَنها نِشَست و گِریه کرد. او فَهمید که بدونِ دوست و شادی، باغِ او دیگر هیچ زیبایی و نوری نَدارد.
او سَریع دَوید و دَر را باز کرد. رِیحان شَبنَم را صِدا زَد و گُفت: «بیا شَبنَم! بیا تا با هَم از زیباییِ گُلها لِذَت بِبَریم.»
ناگهان گُلها دوباره شکوفه دادند و رَنگینکَمان دَر باغ دَرخشید. حالا رِیحان میدانِست که شادی، تَنها با تَقسیم کَردن، بیشتَر میشَود.